Arp 273



آدما همیشه میخوان ثابت کنن اونی که راجع بهشون فکر میکنی اشتباهه. حتی اگه فک کنی بهترین آدم دنیان.
انگار این اتفاقا افتاد که ثابت کنه آدم رو‌به روم آدم بیشعوریه.
من آدما رو خوب میشناسم ولی متاسفانه وقتی تو ذهنم میگم این آدم فلان جوره، پشت بندش وجدان یا نمیدونم چه موجود احمقی تو ذهنم بهم میگه: مریم تو تا وقتی که چیز واضحی رو نبینی حق نداری اینجوری فکر کنی. بعدش با اون آدم خوب برخورد میکنم و درنهایت اون ویژگی بد و توش پیدا میکنم، غصم میشه واسه همه‌ی وقتایی که فک کردم آدم رو‌به‌روم لیاقت این و داشته که راجع بهش فکرای بد و کنار بذارم و به چیزای خوب فک کنم.
لیاقتتون کمه آدما، در این حد کم که بگم از این به بعد به خودم حق میدم که راجع به همتون فکرای بد کنم :):
آسمونم آفتاب ظهر تابستونه (همون قدر کلافه کننده)
اگه آهنگ بود و نمیدونم این دفعه

از وضعیت تباهه دیشب چشام انقدر ریز شده که انگار آدما به زور توش جا میشن، هم فیزیکی و هم غیرفیزیکی. انقدری عصبی هستم که وقتی حراست دانشگاه کارت میخواد بتونم تمام پرروعیتم و بریزم تو چشام و بهش چشم غره برم. انقدری بی حوصله هستم که کلاس استاتیک و نرم و انقدری نیاز به تنهایی دارم که اومدم یه  گوشه‌ی دانشگاه نشیتم که راحت بتونم به بی‌قراری ها و غصه‌های این چند وقت که حتی نصف بیشترش برای خودم نیست فکر کنم و آهنگ گوش بدم و اگه شد گریه کنم که چشام دیگه کاملا نابود بشه و تبدیل بشم به یه شخصیت اصیل از شرق آسیا.

آسمونم ابری و گاهی بارونیه
اگه آهنگ بود شاید "اگر چه عمری" از غزل شاکری

بی شک همه چیز از زنگ انشای مدرسه شروع شد و یادمه از وقتی که نوشتن و یاد گرفتم، مینوشتم. از تمام دغدغه هام، از تمام ترسام، از تمام مشغله هام و از تمام.
مینوشتم، مینوشتم، مینوشتم و گاهی فقط میتونستم بنویسم. زیاد حرف میزدم ولی گاهی نمیشد، باید مینوشتم.
و تاسف بار ترین قسمت ماجرا اونجایی بود که من هیچ کدوم از نوشته های این سالا رو نگه نداشتم که بدونم دغدغه و ترس من 8سال پیش چی بود. چون ترجیح میدادم نوشته ها رو به جای نوشتن با قلم و کاغذ تایپ کنم و از صدای دکمه های کیبورد لذت ببرم.
این شد که اولین نوشته های قابل انتشارم و تو سال 90 یا 91 توی یه وبلاگ به اشتراک گذاشتم و داستان بلاگر بودنم که هنوزم بهترین مشغلمه شروع شد :)
اون وبلاگ و ترک کردم، فقط ترکش کردم چون دلم نمیومد پاکش کنم ولی بعدها که رفتم تا ببینم توش چه خبر بوده. فهمیدم بلاگفای عزیز دخلش و آورده.
وبلاگ بعدیم جذاب ترین وبلاگ ممکن بود. یه قالب کلاسیک و جذاب داشت و نوشته های توش و خیلی خیلی دوست داشتم. که به لطف بلاگفا و تغییر سروراش وبلاگایی که کمتر از 2 سال از ثبتشون میگذشت پاک شدن و عذرخواهی بلاگفا نوشدارو که نشد هیچ، زخم تازه شد.
من معتاد به نوشتن، مغموم و بدون چاره اومدم اینجا. یه وبلاگ زدم ولی حس نوشتن به اندازه ی گذشته شور انگیز برنگشت، تداوم نوشتن برنگشت، پست های گاهی گداری میذاشتم و دیر به دیر بهش سر میزدم. با همین پنل چند تا وبلاگ عوض کردم به امید این که دوباره بتونم مثل قبل بنویسم. تازه داشت جواب میداد که یه مزاحم سمج همه چیز و خراب کرد.
ولی این دفعه به خودم و اون قسمت از روحم که عاشق نوشتنه قول دادم که این هزارمین آغاز، بهترین و ثمربخش ترینشون باشه :)
.
بسم الله. بنویس مریم بی قرار این روزا


میخوام اعتراف کنم به این که چن تا از دوستام معماری میخونن حسودیم میشه.

میخوام اعتراف کنم به این که یکی میتونه ساز جدید بخره حسودیم میشه.

میخوام اعتراف کنم به این که یکی میتونه هر لباسی میخواد بخره و واسه همین بدتیپ نیست حسودیم میشه. 

میخوام اعتراف کنم به این که یکی میتونه ماشین آفرود داشته باشه حسودیم میشه.

میخوام اعتراف کنم به این که یکی میتونه تو سن من باشه ولی تنهایی بره هیچهایک کنه حسودیم میشه.

میخوام اعتراف کنم که حسودیم میشه ولی حتی تو ذهن خودمم اجازه نمیدم حسودیم شه. میخوام اعتراف کنم که من حتی تو ذهنمم راحت نیستم واسه یه حسودیه ساده که بدون آسیب به دیگران هم هست.

پ. ن: رفتم تو فاز غرغر و این حق و به خودم میدم که الان هم ناراحت باشم، هم حسودیم بشه و هم ازش بنویسم -_-


وقتی مامان نیست؛ آبسردکن یخچال همش خالیه، صبا از گرمای آفتاب تلف میشم و کسی نمیگه کولر و برات روشن کنم، همه جا با وجود مرتب بودن انگار خیلی به هم ریختس، غذاها فقط شکم پرکنن انگار یه چیز مهمی توشون کمه و خونه یه چیزی شبیه زندگی کم داره.

وقتی بابا نیست؛ صبا خواب میمونم، کسی برام لقمه نمیگیره که اگه حتی دیرمم شده بدون صبحانه نرم دانشگاه، موقع سحری کسی تا اتاق نمیاد که نازم و بکشه و ببرتم برای سحری خوردن، کسی موقع فوتبالا صدام نمیکنه و همشون و از دست میدم، کسی تا میگم خوراکی تا پایین نمیره برام خوراکی بخره و خیلی چیزا کمه.

ولی وقتی تو نیستی همه چیز به ظاهر مثل قبله چون تو هیچ وقت نبودی که الان از کمبودای نبودنت بتونم چیزی بنویسم.

من ازت خاطره‌هایی دارم که فقط برای منن و تو اصلا اون صحنه‌ها رو به یاد نمیآری چه برسه به خاطره، من ازت خیا‌ل‌پردازی هایی دارم که از هیچ کدوم خبر نداری.

پس وقتی قراره دیگه نباشی دیگه حتی خاطره‌های یکطرفم هم اونجوری که بودن نمیمونن!! مثلا این که توی فلان روز دستت زیر چونت بود و نگاهم میکردی، جای لبخند من اینجوری تموم میشه که برمیگردم و میبینم داری به کسی که پشت سرمه نگاه میکنی. یا اونجا که تا من و دیدی الکی دور خودت چرخیدی که نری توی اتاق و موقع رد شدنم سلام کنی، اینجوری تموم شد که یعد سلام کردن به من یکی دیگه اومد که از اومدنش کلی خوشحال بودی و موقع خوش و بش بغلش کردی. یا اونجا که به بهانه‌ی پیامای کانال میومدی پی‌وی و میگفتی فلان پیام و تو فلان گروه بفرست، اصل قضیه این بوده که هیچ‌کسی بیکار تر از من پیدا نمیشده به نظرت. و همین جوری همه‌ی پایانا به فنا رفتن و تو نیز هم همراهشون.

علاوه بر خاطره‌ها، خیال پردازیامم خراب شدن. مثلا توی خیال وقتی دارم توی خیابون و زیر بارون دیوونه بازی درمیارم یهو محو میشی و باورم میشه که خیالام دونه دونه دارن نابود میشن، مثل بارونی که روی یه نقاشیه ارزشمند می‌باره و همه چیز به راحتی از ارزش می‌افته و فقط یه دختر دیوونه‌ی تنهای سردرگم باقی میمونه.

آره ظاهرا هیچ چیز تغییر نکرده و هیچ کس هیچ تفاوتی رو احساس نمیکنه، ولی در حقیقت یه خلا توی ذهنم به وجود اومده و اونم خلا فکر کردن به توئه. عاقا ما به خیال پردازی راجبتون عادت کرده بودیم، به همین الکی بودنتون عادت داشتیم. همونم پرید :)))

آسمونم نیمه شب 29اردیبهشت با همون قمر در عقرب جذاب و ابرای سرمه‌ایه

اگه آهنگ بود "شب مرد تنها" از ابی


رفتم که سردرگمی و بیقراری تموم شه. رفتم که بگه بابا من حالم از تو یکی به هم میخوره اصلا.

میگم بگو ازت خوشم نمیاد که برم. 

میگه این و بگم درست نیست بار منفی داره. به نظرم ما باهم مچ نیستیم. 

میگم میدونم ولی با این حال باز از سرم نپرید.

میگم اینجوری نشد که اومده بودم اون و بگی.

میگه ببخشید اونی که میخواستی رو نگفتم.

و میره. و میفهمم درست که نشد هیچ، خراب ترم شده.

ولی یه دختر پررو اینجاست که بعد رفتنش همون جایی که هست دراز میکشه، آهنگ گوش میده، میخنده و پشیمون نمیشه :)))

نتونستم هرچی تو دلمه بگم و به قول موراکامی به "بیماری به دنبال لغات گشتن" دچار شدم. ولی باز گفتم که من یه علاقه‌ی افسانه‌ای ندارم، فقط از سرم نمیره. کاش میگفتم علاقه بهت مثل اون ه‌های مشکی و سمج توی انیمه‌ی شهر اشباحه، همون قدر عجیب غریب و ناشناخته.

آسمونم ابر تاریک و روشنه غروب داره ولی آبی رنگ

اگه آهنگ بود " سنگ قبر آرزو" از آرتوش


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

ابوالفضل ناطق طراحی کارت ویزیت و لوگو آرایش و زیبایی شیک تورداخلی باشگاه ای ام اس و ایکس بادی ems xbody تهران بردبارتهران اینجا بخوان Payannameh خانواده سبز فردا شلوغ پلوغ